صفحه نخست > بغض سبز
اخبار
بغض سبز بغض سبز  (تعداد بازدید : 273)
حامد پسر طراحی است که بر روی دیوار خیابان های ترکیه نقاشی می­ کشد، شرط ورود به دیسکو همراه داشتن دختری است، به همین دلیل حامد با ژاله که دختری است ایرانی آشنا می­ شود، این آشنایی آغازی می­ شود برای دوستی دو جوان معتاد. به مرور زمان و با دلباختن حامد به ژاله، آن ها قرار بر رفتن از ترکیه می­ گذارند لذا به پول نیاز داشته و به همین دلیل نقشه­ دزدی از مغازه عموی حامد را می­ کشند. در زمان دزدی به دلیل نبود پول در گاوصندوق ها مقداری سند و شمش طلا دزدیده و به علت عصبانی شدن حامد، عمو توسط وی به قتل می ­رسد. حامد و ژاله هراسان مغازه را ترک ­کرده و به دنبال فردی برای فروش شمش ها می­ گردند و نهایتاً یک ساعت قبل از پرواز با فردی قرار می­ گذارند. حامد کوله پشتی حامل شمش ها را به ژاله می­ سپارد اما زمانی که ژاله به دستشویی می­ رود دیگر باز نمی ­گردد. حامد که دیوانه وار گذشته را مرور می ­کند احساسی جز خیانت ژاله به ذهنش خطور نکرده و از آنجا که می ­دانست ژاله با افراد دیگری هم دوست بوده به سراغ آنها می­ رود، اما اثری از ژاله نمی­ یابد حتی به سراغ خریدار شمش ها می ­رود اما ژاله به آنجا نیز نرفته است. پس از آن به فرودگاه می­ رود تا شاید او را بیابد که باز هم موفق نمی­ شود! در پایان حامد مستأصل به قبر مادرش پناه برده و ناله و فغان می­ کند که ناگهان با فلش بکی به اتفاقات صبح نشان داده می­ شود زمانی که ژاله به دستشویی رفته دزدی کیف حاوی شمش ها را به سرقت برده و او به سراغ دزدها رفته و خودش هم گیر افتاده است.
 
 
فیلم، داستان دو جوان معتاد را نقل می­ کند که دست به دزدی زده و در حین دزدی دست به قتل می ­زنند اما در نهایت دزد دیگری از راه ­رسیده و طلاهای دزدی را از آنها می­ دزدد! داستان به همین سادگی است شبیه همین سریال "شاید برای شما اتفاق بیافتد" که خیلی سریع فرد نتیجه کار زشتش را می­ بیند و چاشنی دیدن این موضوع تکراری می­ شود صحنه های مکرر جنسی و به اصطلاح اروتیک!! اما چطور می­ شود که همزمان با اکران فیلم ناگهان رسانه پر می­ شود از مصاحبه هایی پیرامون جوانانی که غریبانه در کشور زندگی می­ کنند و یا نسلی که قربانی شده و حقشان و اصلاً خودشان نادیده گرفته شده و نه راه پس دارند و نه پیش! و بعد هم تعمیم این تفکر به کل جامعه، آن هم صرفاً به دلیل اینکه کارگردان سوژه ای نمی­ یابد برای لبخند زدن!! چرا که به گفته او چیز امیدوارکننده ای در این جامعه نیست که بتوان از آن فیلمی ساخت و اگر کسی چنین فیلمی ساخت صدالبته به مردمش دروغ گفته است. (درمیشیان: «در صورتی که اطراف ما چیزی برای امیدواری نیست و اگر بخواهم فیلم امیدوارکننده بسازم باید دروغ بگویم. من در حال حاضر چيزي براي لبخند زدن نمي‌بينم و نمي‌توانم به خودم و مردم دروغ بگويم».). البته خیلی هم نمی­ توان از این استعداد جوان سینمای کشورمان توقع داشت هر چه باشد وی دست پرورده مهرجویی است که در فیلم نارنجی پوشش جارو  به دست تلاش می­کرد همه کثیفی ها و سیاهی هایی که کل جامعه را فرا گرفته از بین ببرد.
پرداختن به دهه شصتی ها در حد همان شعار تبلیغاتی فیلم برای کشاندن مخاطب به سینما باقی می­ ماند مگر نه اگر توضیحات وصله ای کارگردان و عواملش نبود کسی توجهی به دهه شصتی بودن بازیگران فیلم نمی­ کرد تا بفهمد این فیلم مخصوص دهه شصتی هاست، نسلی که در نظر درمیشیان جوانان قربانی شده این جامعه‌ بوده و بیشتر از همه در این جامعه آسیب دیدند و قربانی شرایط شدند!! خنده دار آنجاست که مدیر صدابرداری فیلم لب به اعتراض می­ گشاید که اصلاً فیلم فقط مخصوص دهه شصتی ها نیست بلکه برای همه آنهایی است که بغض دارند یعنی دهه بغضی ها!!!! درواقع پا را فراتر گذاشته و قربانی بودن و آسیب دیدن را به همه افراد تعمیم می ­دهد.
در این فیلم نسلی که در کودکی و نوجوانی اش به عنوان آینده سازان کشور از او یاد می­ شده ناکارآمده جلوه داده شده و از آن ها به عنوان قربانیان و آسیب دیدگان و کسانی که در باتلاق گیرکرده و راه به جایی ندارند یاد می­ شود، این نگاهی است که برایش فیلم ساخته می­ شود، مخاطبین را به طرق مختلف به سینما کشانده، به جشنواره های خارجی دعوتش می­ کنند و بزرگان سینما از آن حمایت می­ نمایند (رضا میرکریمی پوسترش را طراحی می­ کند و مهرجویی به سینما می ­رود تا فیلم را بر روی پرده دیده و بگوید از دیدن فیلم لذت بردم و ...) روزنامه ها بلوا به پا می­ کنند و سخن از اکران نامناسب فیلم کرده و شایعه توقیف نمایش یکی از بازیگران فیلم را گسترش می­ دهند تا شاید فیلم بزرگ شود و مخاطبی برای دیدن بیابد و ...  این همه حاکی از تلاش تفکری است که آینده­روشنی برای جامعه نه تنها برای امروزش بلکه برای فردایش هم متصور نیست (درمیشیان: «حامد و ژاله فیلم "بغض" به انتها رسيده اند و اميدي براي آينده نمي بينند. مثل همه ما که دست و پا میزنیم»). القایی مغرضانه و حاکی از بغضی که کارگردان فیلم دارد، بغضی که در مقابلش حب و علاقه به آمستردام است! آمستردامی که قرار است سرزمین رویاهای دو جوان قصه باشد و احتمالاً همه جوانان جامعه درمیشیان!!!. در سکانسی که در فرودگاه حامد به دنبال ژاله می­ گردد تا نشانی از او بیابد به ناگاه با همان ذهن متوهم حامد صدای ژاله را می­ شنویم که می­ گوید پرواز آمستردام پرواز کرد! پس این همه بغض تنها به خاطر رسیدن به آمستردام بوده است! سرزمین فرصت ها! این چینش زیبای حب و بغض بسیار زیرکانه در فیلم به تصویر کشیده می­ شود.
برخی منتقدین گفته اند که آری این فیلم به مهاجرت نگاهی انتقادی داشته و می­ خواسته بگوید آن طرف هم سراب است. قطعاً چنین تصوری نمی­توان داشت دو جوان معتاد می­ خواسته اند از کشوری که در آن غریبند بروند که به دلایلی نشده و گر نه تخریبی علیه کشور مقصد صورت نگرفته است. و اما منظور از کشوری که در آن غریبند مسلماً ترکیه نبوده چرا که به گفته خود کارگردان: «من در قصه اوليه هم بر غربت و تنهایی آدم‌ها تأکید داشتم. غربت فرقي نمي‌كند كجا شكل بگيرد. من الان در کشور خودم احساس غربت مي‌كنم». و همچنین در بسیاری از مصاحبه ها عنوان شده که بسیاری آدم ها در کشور خودشان هم غریبه اند. این همه علائم و نشانه برای این است که به مخاطب بقبولاند کشوری که نه جوانانش امیدی دارند و نه کاری از دستشان بر می ­آید و نه جامعه ای که شرایط خوبی داشته باشد نتیجه اش می ­شود رفتن و مهاجرت کردن و نهایتاً اگر نتوان رفت نتیجه اش بغضی می­ شود که نهایتاً حامد بالای قبر مادرش آن را فریاد می ­زند!
بغض قرار بود در تهران فیلمبرداری شود اما پروانه ساختش به علت سیاه نمایی به شرط ساخت در قبل از انقلاب صادر شد. درمیشیان اما ترجیح داد برای حل این مشکل فیلمش را در خارج از ایران بسازد. راه حل هوشمندانه ای که با جابه جایی جغرافیای فیلم توانست بغض خود را به خوبی فریاد زند. اما همان طور که گفته شد به زعم ساخته شدن فیلم در ترکیه، هر چند که خیابان ها، مردم، کلوب ها و ... ایرانی نیستند اما بخش اعظم نماهای فیلم و المان های به کارگرفته شده به قدری ایرانی اند و آشنای چشم مخاطب که هیچ کس احساس غریبگی نمی ­کند و انگار فیلم در ایران ساخته شده است. نماهایی مانند: استفاده از بازارهای قدیمی با طاق های بلند مانند بازار تهران، نمایش محصولاتی سنتی و غیر لوکس، مغازه عموی حامد که مغازه فروش فرش و گلیم است حتی استفاده عنوان حجره برای مغازه عمو، مسجد و مناره هایی در حال ساخت به همراه آوای اذان که در کوچه پس کوچه های شهر شنیده می­ شود و زنان و دختران محجبه، در یکی از سکانس ها برجی همانند برج میلاد هم به نمایش گذاشته می­ شود و حتی آدرس دهی هم ایرانی است: دوست حامد خطاب به او می­ گوید: «یک دکتر می شناسم تو خیابون منیریه! » مبادا مخاطب احساس غریبگی کند!
همه این ها، تلاش مصرانه کارگردان بود که بگوید من مجبور به ساخت فیلم در ترکیه شده ام و الا اینجا ایران است. ایرانی که جوانانش مشتاق به رفتن دیسکو، تجمعات مفرح خیابانی، آزادی های بی حد و حصر دختر و پسر و مصرف بی رویه مواد مخدرند! اینجا ایران است ایرانی که حامدش با ورود به دیسکو چنان مجذوب می­ شود که ورودش به چنین بهشتی را مدیون دختره هرزه ای می­ شود که کارش همراه شدن با پسرها برای ورود به دیسکوست! ایرانی که فضای امنیتی اش هیچ حریم خصوصی باقی نگذاشته و دوربین ها سطح شهر را محاصره خود کرده اند. ایرانی که پلیس هایش به دفعات در جلوی دوربین و چشم مخاطب ظاهر می­ شوند اما بی تأثیر همچون مترسکند: در کنارشان دزدی صورت می ­گیرد، فردی کشته می­ شود، دزد به دزد می ­زند اما آنها همین طور در خیابان و بازارها بی هیچ بازدهی حضور دارند!!
درمیشیان بی آنکه مخفی کاری انجام دهد با صراحت کامل می ­گوید: «خیلی دوست داشتم سکانسی که حامد فریاد می‌زند در تهران باشد و حامد بر فراز شهر خودش فریاد بزند، فریاد از این همه بى عدالتى و نامردى، حیف که نشد و نمى‌شود در تهران فریاد کشید». 
کارگردان معتقد است ایران جای امید و روشنی و ماندن نیست و این شرایط بد جامعه و نظام حاکم است که مسبب آن شده که بی عدالتی نسبت به جوانانش رخ دهد و گرنه جوانان که از خود اختیاری ندارند تا بتوانند به تصحیح و اصلاح شرایط دست بزنند، حتی دو جوان نتوانستند به قولی که به خود دادند وفادار مانده و ترک اعتیاد کنند، همان طور که به راحتی اتهام خیانت از دختر پاک شد و وانمود شد شرایط جامعه باعث می­ شود فرد به خیانت متهم شود وگرنه فرد که مقصر نیست! و یا حامدی که تلاش نکرده زبان ترکی یاد بگیرد تا بتواند با مردم ارتباط برقرار کند مقصر شناخته نمی­ شود بلکه آنجا که عموی حامد به او می ­گوید:" بخوای نخوای غریبه ای!" در واقع به حامد و امثال او القا می ­شود که بدون دخالت خود و به دلیل جبر زمانه، غریبه شده اند و کسی آنها را نمی­ فهمد. این مظلوم نمایی رنگ باخته سبب می­ شود که تمام کم کاری ها و ضعف های فرد به اسم جامعه و نظام حاکم زده شود. اینکه گفته شد نظام حاکم به این دلیل است که اولاً پیشنهاد ساخت فیلم در دوران قبل از انقلاب توسط کارگردان پذیرفته نشد، در واقع درمشیان به بازه زمانی وقوع فیلم اهمیت می­ داد و دوم استفاده تکراری و نخ نما شده از المان های اسلامی مانند: عبارت (بسم ا...) بالای یک آبخوری و درست زمانی که صحبت از کشتن عموی حامد است و یا زمانی که صدای اذان پخش می­ شود حامد با دوستش حرف می ­زند و از وضعیت خود ناله و شکایت می ­کند و اینکه نمی ­تواند دیگر در آن شهر بماند! برای اینکه بگوید نظام، نظامی اسلامی است که جوانانش چنین مالیخولیایی درگیر توهم و مواد مخدر و ذهنی پریشانند و بی اعتماد به همه. جامعه ای که هم زبانان هم رحمی به هم نمی ­کنند و نشانی از انسانیت در آنها دیده نم ی­شود! (دوست ایرانی حامد نه تنها کمکی به او نم ی­کند بلکه او را کتک زده و در اتوبان رها می­کند).
تنها سودی که کارگردان از ساخت فیلمش در ترکیه برده است خارج شدن از حدود و احکام شرعی بوده که در فیلم هایی که در ایران ساخته می­ شود بیشتر به آن توجه می­ شود، حدود شرعی روابط دختر و پسری که باید در داخل مرزهای کشور پایبند آن باشیم وگرنه ...! در نهایت هم به کارگردانان دیگر پیشنهاد داده می­ شود که «اگر می ­خواهند فیلمی جامعه شناختی و شهری بسازند دیگر (در) تهران کار نکنند و فیلمبرداری را در ترکیه، گرجستان و ... انجام دهند». چرا که در این صورت هم قصه خود را تعریف و هم می ­توانند حرف خود را بیان کنند، همچنین پروانه نمایش بگیرند. 
بغض کوششی دست پایین و سخیف هم در ارائه مباحث سیاسی داشت که مورد اشاره رسانه های ارزشی بوده است، در این فیلم دهه شصتی ها را به عنوان افرادی معرفی کنند که فتنه 88 را به خاطر همان شرایطی که باعث قربانی شدنشان شده به پا کرده و چون کار به سرانجام دلخواهشان نرسیده و نتوانسته اند تغییری در نظام حاکم ایجاد کنند و راهی هم به خارج از کشور نیافته اند بغضی در گلویشان نشسته است، همانطور که کارگردانش می­گوید: "بغض" از یک بغض شروع شد.  دست آویز شدن به چنین مواردی مانند رنگ بازی هایی سبزرنگ در جای جای فیلم، پوستری که ژاله در وسط ازدحام مردمی که به سمت جلو می ­روند برگشته و دستانش را به نشانه پیروزی بالا آورده (لازم به ذکر است چنین صحنه ای در هیچ جای فیلم اکران شده به نمایش در نیامد، اما حتماً کارگردان لازم می­ دانسته این صحنه را تبدیل به یکی از پوسترهای فیلم کند) و ... از نمادهایی است که کارگردان در شلوغی صحنه های فیلمبرداری شده از آن غفلت نکرده است.
     
بغض سبز - یادداشتی بر فیلم
پس زمینه اصلی فیلم در کنار همه سیاه نمایی های اجتماعی که به نظام برمی­ گشت اشاره به روابط دو جوان داشت که توأمان با حس شک و خیانت درگیر بودند، دختر و پسری که هر دو خانواده ای از هم گسیخته و پاشیده داشتند، مادرانی که یکی شان برادر شوهرش به او چشم داشت و دیگری به عقد مردی ترک درآمده بود وجه مشترک حامد و ژاله بوده و این حس مشترک سبب نزدیک شدن آن دو به هم می ­شود. آن ها با هم دوست می­ شوند اما اختلاف فکری های مشخصی دارند که تنها به دلیل شباهت گذشته و تصمیمی که برای آینده داشتند در کنار هم باقی می ­مانند که البته به وقتش هم نسبت به هم شک پیدا کردند. این اختلافات در بسیاری از صحنه های فیلم به تصویر کشیده شد تا مخاطب متوجه شود ژاله دختر خوب و قابل اعتمادی نبوده و احتمال دارد خیانت کرده و قید حامد را بزند. ژاله به قدری با آدم های مختلف بوده است که در همان روز با چند نفر دیگر که به او زنگ می­ زند قرارش را به هم زده و مثلا دست به سرشان می­ کند! از او فردی ترسیم شد که اصولاً دنبال انتخاب نیست که بخواهد پای انتخابش هم بماند چرا که قبل از دزدی هم به حامد می­ گوید: «بیا بعد از پریدنمون از هم جدا شیم! آن هم به بهانه اینکه قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم!!»  و یا زمانی که ژاله در مورد دوست پسر قبلی اش با حامد حرف می ­زند در پاسخ به سوال حامد که خیلی دوستش داشتی؟ می گوید: «خیلی!!!» همچنین هنگامی که حامد به دختر تذکر می ­دهد که خیلی دوست ندارم کنار چنین جاهایی می ­ایستی! (شغل ژاله همراه شدن با جوانانی بود که باید به همراه دختری به کلوب ها وارد می­ شدند و او در ازای این همراهی و اجازه ورود پول می ­گرفت) با پاسخ صریح ژاله روبه رو می­ شود که مگر تو در مغازه عمویت می ­ایستی من ناراحت می­ شوم!!!
کارگردان تلاش می ­کند حس خیانت و شک نسبت به ژاله را در وجود حامد تشدید کرده و مخاطب را همراه او کند که ژاله دختر هرزه ای بوده و ... اما ناگهان ژاله­ هرزه خائن و غیرقابل اعتماد تبدیل به دخترکی معصوم می­ شود که خود قربانی شده و به یکباره با سکانس آخر فیلم به همه شک ها پاسخ داده می­ شود که آری ژاله خود نیز دچار مشکل شده و حامد و شمای مخاطب نمی ­بایست نسبت به او شک می ­کردید!! کارگردان به زعم خود با قرار دادن چنین سکانسی در پایان فیلم که هنوز مخاطب می ­خواهد بداند چه بر سر ژاله آمده و بعد از گرفتار دزدان شدن چه می­ شود با مظلوم نمایی نخ نما شده ای تمام تقصیرهای ژاله را پاک می ­کند و می ­گوید او بی تقصیر است و جبر زمانه و شرایط بد جامعه باعث شده او دزدی، خیانت و عهد شکستن را انجام دهد!! از هر طرف که به فیلم نگاه می­ شود این شرایط جامعه است که سبب می­ شود فرد دزدی کند، اعتیادش را ترک نکند، آدم بکشد و حتی خیانت کند!!!
دو توجه ویژه کارگردان هم قابل تأمل است اول استفاده از صحنه های مکرر جنسی از جمله بازی دستها با پس زمینه دریا  (در تراکت های تبلیغاتی فیلم هم از همین تصاویر استفاده شده است) نوعی عشق بازی دختر و پسر را بر بستر دریا، طواف پسر بر عرشه کشتی به دور دختر، یا خوابیدن زیر شن های کنار ساحل تا زیر گلو و ... سراسر به خلق صحنه های جنسی می­ انجامد که تنها برای ایجاد کشش برای دیدن ادامه فیلم توسط مخاطب است. و دوم استفاده از الفاظ رکیک و ناپسند آن هم به کرات بین ژاله و حامد، حامد و عمو و دیگر بازیگران. همچنین در بغض هر فرد ایرانی که به تصویر کشیده شد معتاد بود و یا سلامت روانی نداشت حتی درست نمی­توانست صحبت کند!
دست‌آورد نهایی فیلم بغض چیست؟ قطعات پازلی که به مدد دوربین روی دست اصلانی و تدوین های صفی یاری به القای فضایی پریشان از ذهن و زندگی دو جوان در کنار هم چیده می­ شود در نهایت به تصویر واضحی از پازل تکمیل شده منتج می­ شود: نظامی که حرف جوانانش را نمی ­فهمد و مردمش از آن فاصله گرفته و دیگر کسی کاری به این حرف ها ندارد و به قدری زندگی مردم به باتلاق کشیده شده که حتی جوانانش هم دیگر امیدی ندارند و کاری از دستشان بر نمی ­آید و حتی در فرجه ای خواستند اقدامی کنند که نشد لذا عده ای که توانستند رفتند و عده دیگر بغض در گلو، مانده اند (درمیشیان: «"بغض" از یک بغض شروع شد. از حس کندن و رفتن، پرواز»). حال این رسالت امثال درمیشیان است تا این سیاهی و تلخی را تحت عنوان سینمای اجتماعی!! به تصویر کشند و هرچند به گفته خودش که به دنبال نتیجه خاصی نبوده اما مثلا به این طریق مسئولین (درمیشیان: «در این فیلم نمی ­خواستیم به نتیجه خاصی برسیم، درواقع فقط هدفمان نشان دادن معضلات و مشکلات بود. در این رابطه از مسئولین می­ خواهم که فیلم را ببینند و برای نسلی که در بلاتکلیفی دست و پا می ­زنند چاره­ای بیندیشند.») را از خواب بیدار کند تا آنها فکری به حال جوانان جامعه درمیشیان که افسرده و ناامید و یا مهاجرت کرده و یا در حال مهاجرتند کنند! !(درمیشیان: «همه دوستان من یا مهاجرت کردند و یا در حال مهاجرت هستند. این نسل دارد احساس می‌کند در کشور خود جایی برای ماندن ندارد»).  

تاریخ: ۱۳۹۱/۰۸/۱۴
منبع : تولید پژوهشکده عفاف



نظرات: