صفحه نخست > نقد فیلم آسمان زرد کم عمق
اخبار
نقد فیلم آسمان زرد کم عمق نقد فیلم آسمان زرد کم عمق (تعداد بازدید : 780)
خلاصه داستان
مهران عکاس طبيعت است و همسرش غزل، در سفری که به همراه خانواده خود براي تعطيلات نزد مهران بیایند، در بين راه تصادف می کنند و تنها غزل زنده مي‌ماند. غزل که خود راننده ماشین بود در شرایط روحی بدی قرار می گیرد براي مدتي در تيمارستان بستري مي‌شود. و در این مدت مهران نيز به مراقبت از غزل مي‌پردازد و کار خود را رها و به يک بنگاه معاملات ملکی مي‌رود، تا بتواند در کنار غزل در تهران بماند. در یکی از روزها که قرار است صاحب خانه يک خانه‌ قديمي که قبلاً خانه را دست بنگاه معاملات ملکی گذاشته بود قرار است به ایران برگردد چرا که دوست دارد در زمان مرگ در ایران باشد.  غزل و مهران به آن خانه مي‌روند تا کمی مرتبش کنند. نهایتاً يک اتاق را مهيا مي‌کنند، در همان شب، عروسی دوست مهران که در همان بنگاه کار می کند هم می باشد و مهران ماشین خود را به وی داده است که حمید همان شب با فردی تصادف می کند اما چون در حالت مستی بود درست نمی دانست که آیا برخوردی صورت گرفته یا نه لذا به اصرار همسرش به مهران چیزی نگفتند. عروس اصرار داشت همان شب تهران را ترک کنند تا گرفتار نشوند و با بالاگرفتن مشاجره عروس و داماد، مهران متوجه تصادف دوستش می شود که البته با ماشین وی بوده و از همه بدتر از محل حادثه هم فرار کرده بودند. حمید اما اصرار داشت تصادفی رخ نداده و حتماً توهمی بیش نیست و مهران با وارسی ماشین اثری از تصادف نمی بیند در حالی که غزل لکه های خون را قبلش پاک کرده بود و به زعم اینکه عروس و داماد گرفتار نشوند به مهران هم نمي‌گويد. عروس و داماد نیز از آنجا می روند. چند روز بعد معلوم می شود که واقعاً تصادفی رخ داده و فردی فوت کرده و چون با ماشین مهران بوده است، مهران متهم شناخته شده و براي پرداخت ديه زير بار قرض ‌رود و مجبور به فروش خانه و کل زندگی شان می شوند و بعد از فروش خانه مجبور می شوند به طور موقت در همان خانه قدیمی زندگی کنند. همچنین به خاطر بدهی در مشاجره ای قرينه چشم يکي از طلبکاران را پاره مي‌کند و 4 ماه به زندان مي‌رود. در این مدت آن عروس و داماد دورا دور به غزل که تنها شده بود و باردار نیز بود، سر می زدند. اما خود را به پلیس معرفی نکردند. بعد از آزادی مهران هر دو با هم به همان جنگلی می روند که محل تصادف خانواده غزل بود در حالیکه مهران دچار تردید شده بود که آیا غزل به عمد باعث تصادف خانواده اش شده است یا نه؟  
 
اين فيلم ساخته بهرام توکلي است که ليسانس خود را در رشته تئاتر در دانشکده هنرهاي زيبا به پايان رساند و پايان نامه اش" اگزيستانسياليسم در آثار آلبر کامو" بود. او کارشناس ارشد فیلمنامه‌نویسی از دانشگاه تربیت مدرس است. اکثر فيلم هايش بالاخص در قالب سينمايي نشأت گرفته از ديدگاهی مملو از ابهام و تردید، فضایی سرد و بی روح و تأکید بر مفهوم مرگ و اثراتش در زندگی افراد و هويت يابي از نوع جديدش است که مي توان به فيلم هاي زير اشاره کرد:
پا برهنه در بهشت: هويت يابي شخص اول فيلم در تيمارستان با بيماران رواني و تغيير تفکرش.
پرسه در مه: استیصال جوان هنرمند، نمایه هایی از خودزنی، رنج و عذاب و زنی که می کوشد مردش را به زندگی برگرداند!  عکس آنچه که در آسمان زرد کم عمق دیدیم و در این فیلم مهران بود که تلاش می کرد غزل را به زندگی برگرداند. که مباني اومانيستي و اگزيستانسياليستي که در ادامه به آن مي پردازيم در آن موج مي زد با توجه به رشته ي خود کارگردان مي توان به علاقه ي او در اين زمينه پي برد.
اينجا بدون من: زمانی که وارد دنياي تخيلي می شویم همه چیز خوب و دلنواز می شود برای ورود به چنین دنیایی باید از مرگ عبور کرد و دست به خودکشي زد. فرار از وضعيت حال و مشکلات به واسطه توهم ورزیدن و یا پایان دادن به زندگی.
توکلی در انتخاب بازيگرانش به خوبی عمل کرده و به نظر می رسد بهترین چهره ها را برای نقش هایی که مدنظر داشته انتخاب کرده است. آنچنان که در پا برهنه در بهشت به هومن سیدی نقش یک روحانی که به دنبال هویت خویش است را می دهد و یا در پرسه در مه شهاب حسینی هنرمند موسیقی دانی که در عوالم خود سیر می کند و از همه بهتر نقش آفرینی ترانه علیدوستی در آسمان زرد کم عمق در نقش زن جوان غم دیده و افسرده که بسیار مظلوم است. همچنین حضور صابر ابر، ترانه عليدوستي، سحر دولتشاهی، سعید چنگیزیان و حمیدرضا آذرنگ.
غالب فيلم هاي توکلی بیشتر حول قالب مدرن و پست مدرن می گردد. ويژگي اينگونه فيلم ها در اين است که عموماً بازه های زمانی جابه جا شده و مانند قطعات پازلی بهم ریخته آرام آرام کنار هم گذاشته می شود اما نهایتاً باز تصویر مشخصی حاصل نمی شود و فیلم با ابهامات و سوالات فراوان و عدم پرداخت کامل به شخصیت های فیلم به پایان می رسد. همچنین سوال اصلي داستان که آيا واقعاً غزل، خانواده اش را نابود کرد یا نه را نیز پاسخ نمي‌دهد و قطعه آخر پازل را نیز نمی دهد و داستان با سوال به پایان می رسد. از آنجا که توکلی تحت تأثیر آثار آلبرکاموست دور از ذهن نیست که فیلم هایش نیز تحت تاثیر تفکرات او نباشد.
در فيلم، تفکرات اگزيستانسياليسم موج مي زند. برای چرایی چنین سخنی به مبانی فلسفه اگزيستانسياليسم می پردازیم:
نوعی ادبیات معناباختگی در اصطلاح ابزورد [1] وجود دارد که به شاخه‌ای از آثار نمایشی و ادبیات داستانی اطلاق می‌گردد که مضمون مشترک همه‌ آنها معناباختگی وضعیت بشر است. انسان در این نوع ادبیات موجودی منزوی و رانده شده به دنیایی بیگانه تصور می‌شود؛ جهانی که ذاتاً هیچ ارزش و معنایی ندارد و در نتیجه زندگی انسان همواره درگیر تشویش و بیهوده جستن هدف و معناست. به گفته‌ سارتر: «تنها در مواجهه با مرگ است که می‌توانیم خود را انسان حس کنیم». راه‌حل اگزیستانسیالیست‌ها برای پوچی و بیهودگی زندگی، آفرینش معنا و نوعی انسان‌گرایی جدید است که فراروی از مرحله‌ نهیلیستی را شامل می‌شود و روی دیگر اگزیستانسیالیسم است. این عدم وجود معنا که با استفاده از داستان بند بند شده و بهم ریخته در فضایی سرد با حالتی توهم و مالیخولیایی نقل می شود تنها معنایی که دربر می گیرد همان بی معنایی است که ماحصل انسان امروز است که می خواهد در تمام لحظات سخت زندگیش تنها بواسطه خویشتن خویش و اراده خود عمل کند بدون اینکه اعتقادی به خالق هستی و قدرت و ارداه او داشته باشد و حتی اندک اشاره ای به جهان پس از مرگ و معاد ندارد. از همین رو  باور به نابودی هر چیز در اوج زیبایی را زیبا جلوه گر می کند مسلماً برای فردی که باوری به عقبی ندارد بهترین حالت این است که فکر کند خودش و یا عزیزانش در اوج زیبایی تجربه مرگ به عنوان نابودی و نیستی را چشیده اند.
از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانه‌ است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است. پس از جنگ جهانی دوم جریان تازه‌ای به راه افتاد که می‌توان آن را اگزیستانسیالیسم ادبی نام نهاد. در ادبیات اگزیستانسیالیستی معمولاً به مضامینی چون تنهایی و انزوا، نومیدی ویأس، تشویش و دلهره، حزن و اندوه، پوچی و بدبینی و احساس گناه ناشی از مسؤولیت انتخاب پرداخته می شود. به عقیده پیروان مکتب فلسفی ادبی، اگزیستانسیالیسم ،این دنیا پوچ و بی هدف است و انسان در این جهان فانی و بی قانون بدون هیچ هدایتگری رها شده است تا هرکس بتواند انتخابگر مسیر زندگی خود باشد.مضامینی که در ادبیات اگزیستانسیالیستی بدان پرداخته می شود در سرتاسر فیلم همچون دانه های تسبیح کنار هم قرار گرفته شده بود به طور مثال:
 
تنهایی
زوج جوانی که فامیل آشنا و یا دوستی ندارند که سری به آنها بزنند و به تنهایی قرارست مشکلات مالی، روحی خویش را حل کنند. و در آن زمان هم که به کمک دیگری می شتابند جز مصیبت و سوء استفاده چیزی عایدشان نمی شود لذا به نظر می رسد هرچه بیشتر تنها باشند گزند دیگران برایشان کمتر خواهد بود. فيلم هاي توكلي به شدت جامعه گريز و انزوا طلبند. افراد جامعه اگر مزاحمتی ایجاد نکنند کمک حال نخواهند شد آنچانکه در فيلم پرسه درمه دیدیم زوج جوان بی حضور خانواده ازدواج کردن و بدون کمکی از دیگران سعی در حل مشکلات می کردن حتی آنجا که استاد قدم جلو می گذارد بازخور منفی دریافت می کند و پایش را از زندگی زوج جوان بیرون میکشد. در اينجا بدون من نیز هیچ کدام از همکاران مادر شرایط سخت او را درک نمی کردند و تنها زمانی که فیلم در خیال پسر خانواده می گذشت ناگهان هجمه لطف و محبت دیگران زیاد شد که آن هم در خیال پسر بود. در اینجا نیز غزل و مهران هیچ کس را ندارند غزل نهایتاً 4 نفر از اعضای خانواده اش را از دست داده اما انگار همه کس از اقوام و دوستانش را از دست داده است از خانواده مهران هم که سخنی به میان نمی آید. حمید همکار مهران نیز نه تنها کمکی نمی کند که باعث بدبختی مهران می شود لذا این همه گریز از جامعه ای که در آن زندگی می کنیم جز تنهایی و تفردگرایی نتیجه ای نخواهد داشت.
 
یأس و ناامیدی که در سردی نگاه غزل می توان شاهد بود. بی تفاوتی نسبت به آنچه که درحال رخ دادن است. چه در زمانی که مهران به دنبال پول بود تا بتواند مبلغ دیه را بپردازد و چه زمانی که مهران به زندان افتاده بود سردی و ناامیدی نگاه غزل یکی بود. همچنین مکانی که زوج مجبور به انتخابش شده بودند خانه ای بود که خودش سرمنزل همه ناامیدی ها بود محلی برای مردن! ناامیدی و بیهوده بودن زندگی به همراه القائیات نهیليستي و پوچ‌گرايانه که سخن از اخلاق نسبي‌گرايانه هم دارد که گاه ارزش می شود پاک کردن حقیقت و دروغ گفتن به زعم کمک به عروس و داماد و گاه با پیچاندن فرمان ماشین به دره به زعم اینکه غزل به این نتیجه رسیده بود که دیگر خانواده در اوج زیبایی اند و باید نابود شوند!!!
دلهره و ترس، مهران از غزل می ترسید بدین دلیل که باور پیدا کرده بود غزل همواره کاری می کند که همه چیز خراب می شود به اضافه اینکه می ترسید بلایی سر خود بیاورد، به محض اینکه او را نمیدید نگرانش می شد و مضطرب به دنبالش می گشت و تلاش می کرد او را از دنیای درون خود بیرون آورد. همچنین مهران از اینکه در تصادف مقصر اصلی خود غزل بوده باشد نیز دلهره داشت. فضاي سرد و بی روح، حفره‌اي تاريک و پوسیده که گويي جامعه را به نمايش درمي آورد نیز در تشدید دلهره و اضطراب نقش مهمی داشتند. به نوعي که انگار اگر هرکسي در آن فضا باشد خواه و ناخواه به دلهرگي کشيده مي شود و راه نجات از آن پناه بردن به تخيل و توهم است که نهایتاً هم به افسردگی منتج می شود.
اندوه از دست دادن کل خانواده در یک حادثه،  اندوه نگفتن حقیقت خونی بودن گل گیر ماشین به مهران و مجبور به پرداخت دیه شدن. به طور کلی ادبیات اگزیستانسیالیستی، ادبیات تراژیک و غمناک است شاید این غم و اندوه ناشی از هراس انسان از افتادن در دام «مرگ» و نیستی باشد. از آنجایی که فلسفه هستی (اگزیستانس) با وجود نیستی و مرگ مفهوم پیدا می کند و باید «مرگی» وجود داشته باشد تا در مقابل آن به درک هستی و وجود برسیم. لذا پررنگ بودن مفهوم مرگی که نابود می کند و بعد از آن چیزی وجود ندارد مفهوم خطرناکی است که سعی شده در فیلم به آن پرداخته شود. به همین دلیل یکی از نقاط برجسته و قابل تأمل در آثار ادبی اگزیستانسیالیستی چون آثار آلبر کامو و ژان پل سارتر، پرداختن به مضمون «مرگ» است. سارتر به عنوان مطرح ترین نماینده ادبیات اگزیستانسیالیستی در آثار ادبی  فلسفی خود نشان می دهد که «ما تنها در مواجهه با مرگ است که می توانیم خود را انسان حس کنیم». مضمونی که باز در فیلم های توکلی به شدت روی آن تأکید می شود. در حالی که در دیدگاه اندیشه اسلامی مرگ تنها گذرگاه جهان غیب است. پیامبر گرامی اسلام صلی‏الله‏ علیه‏ و ‏آله ‏و سلم، زندگی دنیا را خواب و مرگ را بیداری نامیده است. یعنی مرگ دریچه‏ای است برای خروج از عالم خیال و ورود به جهان حقیقت و واقعیّت. فکر کردن به مرگ و جهان پس از آن و عقبی از آموزه های دینی ماست که سبب می شود با دقت و توجه بیشتر نسبت به فعالیت های روزمره زندگیمان حیات طیبه ای را هم در دنیا و هم در عقبی برای خود به عنوان بنده خدا رقم بزنیم در حالی که رنگ و بوی مرگی که توکلی در فیلم هایش به آن می پردازد چیزی جز نابودی نیست.
احساس گناهی که غزل به خاطر کارها و انتخاب هایش داشت. رانندگی ماشین و کشته شدن اعضای خانواده، حتی در خواب دست از سر او برنمی داشت و همواره رودخانه ای پر از خون می دید! می توان گفت نگاه اگزیستانسیالیستها همیشه «نگاهی حسرت آلود به گذشته است».
 
اختيار و مسئوليت فرد 
زن در آسمان زرد کم عمق، سبب مرگ و زايش مي شود، صفت خداگونگي دارد و از آن استفاده مي کند و فقط کافي است اراده کند. اين مفهوم اصلي اومانيست است که بشر را خالق مي انگارد و نابودي را بدست او مي دهد. تفکر يک انسان (زن )را در مرکز قرار ميدهد و اوست که مرگ و زندگي را سبب مي شود. غزل، خواست تا خانواده اش بمیرند لذا خودش دست به کار شد!!  نوعي تفکر اومانيستي و خداگونگي توسط توکلی به غزل داده شده است. همانطور که مي دانيم اشاره به اصالت انتخاب و آزادي فردي بدون توجه به مبدأ اصلي آن از تفکرات اومانيستي می باشد و از آنجا که اين فيلم فاقد هر گونه المان نقش خدا در زندگی بشر امروز بود میتوان تایید کرد که تفکر انسان خداگونه، کاراکتر اصلی فیلم بود و البته نقشی هم بود که همه گرد او تعریف می شدند مهران وامدار او بود و حمایت او را طلب می کرد حتی عروس و داماد فراری نیز برای مراقبت از او می آمدند. دیگر نقش های فیلم در کنار نقش اصلی داستان که تفکری خداگونه و انسان محور داشت جمع شده بودند.
نفي عقل، عقل‌گريز بودن و نسبت‌گرايي 
کارهاي غزل از تئوريش که نابودي هرچيزي در اوج زيبايي بود نشات می گرفت مهران به اصرار او حاضر می شود ماشینش را به حمید بدهد در حالی که هیچ کس حاضر نبود چنین کاری کند، غزل از گفتن حقیقت خونی بودن گل گیر ماشین طفره می رود به بهانه بهم نخوردن عروسی اما شوهرش گرفتار می شود و ... هيچ کدام منطبق بر عقل نبودند. هرچند کارهايش براي خود او بسيار خوب و توجیه پذیر به نظر می رسید اما براي مهران احمقانه! کارهاي مهران هم در نظر غزل، دروغ بود و او را متهم می کرد که به وی دروغ گفته است. گریز از عقل و نسبی بودن ارزش کارها در داستان بسیار قابل تأمل بود و نتیجه اش برای مخاطب بی تفاوتی به آنچه رخ می دهد و سردی و واپس زدگی است.
در این فیلم ردپایی از تفکرات نيچه را نیز شاهدیم اینکه همه چيز زشت است و هنر باید طوری این زشتی ها را به نمایش بگذارد که خیلی زشت نباشد!!! عموماً این کار با استفاده از کارهای به ظاهر فریبنده و جذاب صورت می­گیرد مانند شراب و رقص و ...
در این فیلم نیز غزل که زنی متوهم با تفکراتی مالیخولیایی است مربی رقص مهد کودکی است که به دلیل انجام حرکتی غیرمتعارف دست برادرش می شکند و نهایتاً خودش پشت فرمان ماشین می نشیند و منجر به کشته شدن اعضای خانواده اش می گردد. او که در خیال خود زندگی می کند می رقصد و می خواند و در توهم خانه ای اشرافی با کودکان بسیاری است که دور تا دور اویند. عملکرد غزل، رفتارش و سردی که در زندگی دارد از او زنی نابه هنجار ساخته است. غزل آنقدری که نسبت به چیدمان وسایل خانه آن هم در آن خانه مخروبه دقت و توجه دارد توجه درنگ و یا حتی تأملی به همسری که در تلاش برای فراهم کردن پول برای جبران دیه دارد، ندارد! درایت توکلی آنجا به رخ کشیده می شود که برای جبران این همه زشتی و بدبختی با استفاده از چهره ای که این نقش را بازی می کند نوعی لطافت کودکانه و مظلومانه به همراه رقص و آوازی که می خواند به وی می بخشد، لذا زشتی وجهه غزل از او گرفته شده حتی با اینکه به همسر خود دروغ می گوید و منجر به زندانی شدن وی می گردد. در انتهای فیلم نیز کسی از غزل بدش نمی آید توکلی به قدری زیرکانه حس ترحم بیننده را برانگیخته که دیگر کسی فکر نمی کند که همه بدبختی های مهران، بی توجهی و بی درایتی همسرش بوده است. هرچند که مهران، غزل را مقصر همه مشکلاتش می داند و می گوید چرا همیشه کاری می کنی که همه چیز بهم بریزد؟ اما با این حال همه با او همدردی می کنند.
باردار بودنی زنی که دچار توهمات و وهم و خیال است و از همه مهم تر اعتقاد به نابودی هر چيز در اوج زيبايي دارد نشان از زایش چنین تفکری در سطح جامعه دارد درواقع زن به عنوان عقیده، زايش دارد يعني تفکرش ريشه در جامعه دارد و رویش های جدیدی را هم بر می تابد. تفکری که درون مایه اش اگزيستانسياليسم و اومانيسم است و بسط و گسترش اين تفکر در جامعه در حال شکل گیری است.
حتی می توان گفت چنین سرزمینی محل رویش و زایش چنین تفکرات مخربی است. سرزمینی که به گفته مهران در ابتدای فیلم مثل یک حفره، تاریک و پوسیده است!!!  آن خانه تاریک و فرسوده مال مردي بود که سالها از ايران رفته بود (علتش را در فيلم نگفتند اما از تخيلات غزل که مهماني هاي مختلط، گرامافون و.. را تصور مي کرد، ميتوان نتيجه گرفت بعد از انقلاب از ايران رفته است) حال براي آنکه در خانه اش بميرد می خواهد به ایران برگردد القای اینکه جامعه، فقط براي مردن مناسب است و جايي براي زندگي نيست. دیوارهایی سیاه و کثیف، مخروبه و نامرتب و از همه مهم تر جایی است که افراد برای مردن آن را انتخاب می کنند باعث می شود که القای سیاه نمایی جامعه در ذهن مخاطب پررنگ تر شود. لذا از چنین جامعه سیاه و افسرده ای توقع رویش ها و شکوفا شدن و گامی روبه جلو را نخواهیم داشت.
   
پایه و اساس این جامعه تاریک و پوسیده و مخروبه می پذیرد و اصلا می سازد تفکراتی مانند غزل را و بسط و گسترشش می دهد و حتی حاکمیت نیز چنین تفکری را مورد حمایت و پناه خودش قرار داده است. مهران هرچند یکبار خطاب به غزل از نحوه کارکردش اشکال گرفت اما باز در کنارش بود و تلاش می کرد او را شاد کند درواقع شخصیت محوری، غزل بود یعنی تفکری انسان محور و خداگونه!
همچنین مي توان آن را به دوره ي جديد نسبت داد و فضاي سرد و دلهره بودن را به جامعه ي درحال گذار درحال توسعه به مدرن نسبت داد. مکان فيلم عمدتاً در فضاي سرد و دلهره‌اي يک خانه‌ي فرسوده و پوسيده بود که فقط در چند صحنه به طبيعت بکر نيز پرداخته شده بود. نهایتاً در پایان فیلم هر دو در کنار هم در جنگلی سرسبز و رودخانه ای زیبا، علی رغم کابوس های غزل که پر از خون می دید، به پایان می رسد.
نکات مثبت فيلم
1. احترام متقابل زوجين (مهران و غزل)
2. وفاداري نسبت به هم
3. تلاش مهران برای نگهداشتن خانواده
نتیجه گیری
آخرین ساخته توکلی که در تمام فیلم هایش به نحوی عدم وجود معنا در زندگی بشر به چشم می خورد، مضمونی اگزیستانسیالیستی با درون مایه هایی از تنهایی و انزوا، نومیدی و یأس، تشویش و دلهره، حزن و اندوه، پوچی و بدبینی و احساس گناه ناشی از مسؤولیت انتخاب و میل به نابودی و از بین بردن ساخته شده است. در حالیکه بیشترین این خصوصیت های منفی را نیز زن خانواده به عنوان عنصری که می بایست آرامش دهنده و نشاط آور و همراه با شوق و شعور و شور باشد دارد. زنی که بستر تمام اتفاقات بد می شود. فیلم گام رو به جلویی برنداشته است و تحت تأثیر استادان این حوزه تراوشاتی بهم ریخته و مغشوش از تصور درونی خویش برملا می سازد. و در نهایت بدون پاسخ به سوال اصلی فیلم با بازگذاشتن انتهای فیلم به پایان می رسد. عدم وجود معنایی که حتی توکلی نمی کوشد برای مخاطبش پاسخ مناسبی فراهم کند.
پاورقی
[1] absurd

 

تاریخ: ۱۳۹۲/۰۹/۲۵
منبع : تولید پژوهشکده عفاف



نظرات: